Anatomy of a Fall — ژوستین تریه, 2023
از زمانی که بشر دور آتش نشست و اولین داستان ها را تعریف کرد، یک سؤال همیشه مثل سایه ای بر سر تمدن سنگینی کرده: آیا ما حقیقت را روایت میکنیم، یا روایت ما حقیقت را میسازد؟ ژوستین تریه در نخل طلای کن ۲۰۲۳ همین سؤال را با روایتی سینمایی کالبدشکافی میکند.
ساموئل مالسکی از طبقه سوم کلبه خانوادگیشان در آلپ فرانسه سقوط میکند و میمیرد. همسرش ساندرا — نویسندهای موفق و آلمانیتبار (تنها مظنون) پرونده است. پسر یازدهسالهشان دنیل، که بعد از یک تصادف بیناییاش را تقریباً از دست داده، تنها شاهد غیرمستقیم ماجراست. آیا خودکشی بود؟ قتل؟ تصادف؟ فیلم هیچوقت جواب قطعی نمیدهد. و این دقیقاً اصل داستان است همین جواب ندادن به این سوال.
اما من امروز نه بهعنوان تماشاگر، بلکه بهعنوان محقق بالینی پشت این میکروفون نشستهام. میخواهم ببینم این فیلم درباره مرگ ساموئل چه چیزی به ما درباره زندگی آدمها میگوید به نوعی درباره رابطهها، درباره احساس گناه، درباره قدرت، درباره حافظه، و درباره آن لحظهای که آدم تصمیم میگیرد چه چیزی را باور کند.
نُه تم روانشناختی شناسایی کردم. با رویکردهای روانپویشی، اگزیستانسیال، سیستمی، دلبستگی و روایتدرمانی. با ارجاعات دقیق به فروید، بالبی، گاتمن، اشنایدمن و دیگران. همراه من باشید.
That recording is not reality. It's a part of it, maybe. It may seem like irrefutable proof, but actually warps everything. It's not reality. It's our voices, but it's not who we are.
— ساندرا وویتر- Anatomy of a Fallاین جمله ساندرا، ستون اصلی فیلم است. هر شخصیت یک روایت متفاوت از واقعیت ارائه میدهد و هیچکدام لزوماً دروغ نمیگویند. دادستان میگوید قتل است. وکیل میگوید خودکشی. ساندرا میگوید تصادف. و ما تماشاگر و تحلیلگر مجبوریم تصمیم بگیریم کدام روایت را باور کنیم.
در روانشناسی بالینی هم دقیقاً با همین چالش روبرو هستیم: مراجع با یک روایت از زندگیاش میآید. نه کاملاً «حقیقت» است، نه «دروغ». یک ساخت روانی است و ما باید با همین ساختار کار کنیم.
روی هر بخش بزنید تا تحلیل کامل با نقلقول و ارجاع نظری باز بشه.
در رواندرمانی، ما با مفهومی به نام «روایت خود» سروکار داریم. انسانها زندگیشان را نه آنگونه که «هست» بلکه آنگونه که «روایت میکنند» تجربه میکنند. در این فیلم هر شخصیت یک روایت متفاوت از واقعیت ارائه میدهد. وَنسان وکیل ساندرا خیلی زود هشدار میدهد که «دادگاه درباره حقیقت نیست». ساندرا هم ضبط صوت دعوا را «واقعیت» نمیداند، بلکه بخشی تحریفشده از واقعیت میخواند. این دقیقاً همان اثر چارچوببندی کاهنمن است: اطلاعات یکسان بسته به نحوه ارائه تفسیرهای متفاوتی ایجاد میکند. مارگ برژه عمیقترین جمله فیلم را میگوید: وقتی عنصری برای قضاوت نداریم، تنها کاری که میتوانیم بکنیم تصمیمگیری است مفهومی که مستقیماً با آزادی اگزیستانسیالیستی سارتر همخوانی دارد.
ما زندگیمان را نه آنطور که هست، بلکه آنطور که تعریفش میکنیم تجربه میکنیم. هر روایت بخشی از حقیقت را نشان میدهد و بخشی را پنهان.
احساس گناه در حد طبیعی سازگارانه است، اما وقتی به هسته مرکزی هویت فرد تبدیل شود وارد قلمرو پاتولوژی میشویم. ساموئل مالسکی نمونه بارز این الگوست. بعد از تصادفی که دنیل بینایی اش را از دست داد (تصادفی که مستقیماً بهخاطر تأخیر ساموئل رخ داد) او در حلقه گناه گیر میکند. ساندرا در دادگاه توضیح میدهد که ساموئل «وسواسی شد و مدام خودش را سرزنش میکرد». روانپزشکش تأیید میکند که ساموئل بیشتر بهخاطر سرزنش ساندرا آمده بود. فروید در «سوگ و مالیخولیا» توضیح داد: وقتی گناه درونی شود، فرد از سوگ عادی عبور نمیکند و وارد مالیخولیا میشود. ساموئل نه فقط بابت تصادف، بلکه بابت شکست در نوشتن و وابستگی مالی به ساندرا احساس گناه میکند.
وقتی احساس گناه تبدیل به هویت آدم بشود، دیگر ابزار اصلاح نیست بلکه زنجیر خودتخریبی است. ساموئل خودش را مجازات میکرد چون نمیتوانست خودش را ببخشد.
در هر رابطه زناشویی پویایی قدرت وجود دارد. اما وقتی یکی از طرفین سیستماتیک موضع بالادستی را عهده می گیرد یا به نوعی در این جایگاه قرار میگیرد، وارد الگوی ناسالم میشویم. ساندرا نویسنده موفقی است، ساموئل معلم ناکامشدهای که نمیتواند بنویسد. در دعوای ضبطشده، ساموئل فریاد میزند که «خیلی دیگه بهت امتیاز دادم، میخوام پس بگیرم» و ساندرا پاسخ میدهد «من بهت بدهکار نیستم، این تله و مشکل خودته». ساندرا حتی تلختر میگوید: «تو از استانداردهای خودت و ترس از شکست سقوط کردی». اریک برن نشان داد زوجها اغلب در بازیهای روانشناختی گیر میکنند: الگوهای تکراری که هر دو را در نقشهای ثابت نگه میدارد. گاتمن «چهار سوار آخرالزمان» رابطه را معرفی کرد شامل: انتقاد، تحقیر، حالت تدافعی و دیوارکشی که هر چهار مورد در این دعوا حضور دارند.
در رابطه ساندرا و ساموئل، قدرت نه فقط در پول و شغل، بلکه در زبان، در روایت و حتی در سکوت جریان دارد. هر دو طرف هم قربانیاند و هم آزارگر.
مفهوم «بار ذهنی» به مسئولیت نامرئی برنامهریزی، پیشبینی نیازها و مدیریت عاطفی خانواده اشاره دارد. فیلم این الگو را وارونه میکند: ساموئل (مرد خانواده) بار ذهنی را حمل میکند. تدریس خصوصی دنیل، بازسازی خانه، و مسئولیتهای روزانه بر دوش اوست. فریاد میزند: «آخرین بار کی کمکش کردی تکالیفش رو انجام بده؟» و «نصف ساعات تدریسم رو کم کردم و هنوز کافی نیست.» روانپزشکش نیز تأیید میکند که تمام بارهای مادی و روانشناختی بر دوش ساموئل بود. اما ساندرا پاسخی میدهد که از نظر درمانی زنگ خطر است: «من به این حرفا و تقسیم وظیفه ها تو رابطه متقابل تو زندگیمون اعتقاد ندارم.» سوزان جانسون نشان داد که رد مفهوم رابطه متقابل، نشانهای از دلبستگی اجتنابی است.
فیلم نشان میدهد بار شناختی و ذهنی ربطی به جنسیت ندارد بلکه به ساختار قدرت در رابطه مربوط است. هرکس در موضع ضعیفتر باشد، بار بیشتری حمل میکند.
الگوهای دلبستگی دوران کودکی شکلدهنده تمام روابط بزرگسالی هستند. دنیل یازده ساله است، پدرش مرده، مادرش متهم به قتل است و او باید شهادت بدهد. مهمترین رابطه دلبستگی دنیل با سگش اسنوپ است به نوعی چشمهای او شده. وقتی دنیل تصمیم میگیرد حقیقت را آزمایش کند، این کار را روی اسنوپ انجام میدهد: به او آسپیرین میدهد تا ببیند واکنشش شبیه علائمی است که مادرش درباره اقدام خودکشی پدر توصیف کرده یا نه. وینیکات از «فضای انتقالی» حرف میزند: فضایی بین واقعیت و تخیل که کودک در آن معنا میسازد. دنیل از طریق آزمایش روی سگش واقعیت را بازسازی میکند نه بهعنوان عقل کل، بلکه بهعنوان کودکی که نیاز دارد جهانش دوباره قابلفهم شود.
اسنوپ برای دنیل فقط یک سگ نیست واسطهای بین دنیای درونی و بیرونی اوست. آزمایش دنیل تلاشی برای بازسازی جهانی است که از هم پاشیده.
حافظه و خاطرات ما نوعی ضبط ویدئویی دقیق نیست و نوعی فرایندی بازسازانه است. هر بار که خاطرهای را به یاد میآوریم، آن را دوباره میسازیم و در این بازسازی تغییرش میدهیم. صحنه بازسازی جرم یکی از درخشانترین لحظات فیلم است. دنیل مطمئن است که بیرون خانه بوده: «درست زیر پنجره باز بودم، میدونم چی شنیدم.» اما در جریان بازسازی ذهنی ناگهان میگوید: «اشتباه کردم. داخل بودم. قاطی کردم.» دنیل ویلیام شاکتر هفت خطای سیستماتیک حافظه را معرفی کرد. آنچه دنیل تجربه میکند ترکیبی از تحریفپذیری و سوگیری است. تروما حافظه را نه حذف، بلکه تحریف میکند. دنیل دروغ نمیگوید(!) حافظهاش بازسازی شده.
حافظه مثل فیلم نیست بلکه هر بار که یادمان میآید، خاطره را از نو میسازیم. دنیل دروغ نمیگوید؛ مغزش در اثر تروما خاطره را تغییر داده.
زبان صرفاً ابزار ارتباط نیست بلکه ساختاردهنده تفکر و هویت ماست. ساندرا آلمانی است، ساموئل فرانسوی، و زبان مشترکشان انگلیسی زبانی که زبان مادری هیچکدام نیست. ساندرا در دادگاه فرانسه مجبور است به زبانی دفاع کند که تسلط کامل ندارد. در لحظهای درخواست میکند زبان را عوض کند. ساموئل در دعوا زبان را بهعنوان سلاح استفاده میکند: «تو منطق خودت رو تحمیل میکنی، حتی زبانت رو دوست داری تحمیل کنی.» بوردیو توضیح میدهد هر گفتگو یک عمل قدرتمندانه است: کسی که زبان غالب را کنترل کند، روایت را کنترل میکند. بخشی از «سقوط» ساندرا، سقوط زبانی است.
وقتی به زبانی حرف میزنیم که مال ما نیست، بخشی از هویتمان را از دست میدهیم. ساندرا نهفقط در دادگاه، بلکه در خانهاش هم به قولی در «زمین دیگری» بازی میکند.
آنا فروید مکانیسم «والایش» را توصیف کرد: تبدیل تکانههای ناپذیرفتنی به فعالیتهای اجتماعاً پذیرفتنی. نوشتن یکی از کلاسیکترین اشکال والایش است. به خاطر همین است به ما گفته میشود که بنویسیم. دادستان از رمان ساندرا نقلقول میکند (صحنهای که زن درباره مرگ شوهرش فکر میکند) و سؤال بزرگ مطرح میشود: آیا ساندرا از طریق داستانهایش «اعتراف» کرده؟ وَنسان فریاد میزند: «آیا استیون کینگ قاتل زنجیرهای است؟» فیلم با مرز باریک بین والایش و عمل بیرونی بازی میکند. کوهوت توضیح میدهد خلاقیت میتواند هم شکلی از ترمیم خود باشد و هم شکلی از اجتناب. ساندرا داستان میسازد، ساموئل مستند ضبط میکند هر دو با ابزارهای مختلف با یک واقعیت دردناک کنار میآیند.
نوشتن میتواند هم شکل سالمی از کنارآمدن با درد باشد و هم راهی برای فرار از مواجهه با واقعیت. ساندرا و ساموئل هر دو از روایتگری بهعنوان سپر استفاده میکنند.
اشنایدمن مفهوم «درد روانی» را معرفی کرد: درد روانی غیرقابلتحملی که فرد هیچ راه فراری از آن نمیبیند. خودکشی نه انتخاب مردن، بلکه فرار از یک درد غیرقابلتحمل است. یکی از عمیقترین صحنههای فیلم لحظهای است که دنیل خاطرهای را تعریف میکند: پدرش در ماشین، ظاهراً درباره سگ حرف میزند اما درباره خودش حرف میزند: «اون فقط یه سگ نیست. شاید خسته شده. همیشه مراقب بقیه بوده. شاید یه روز تموم بشه.» و دنیل: «منظورش خودش بود.» این ارتباط غیرمستقیم است. بسیاری از افراد خودکشیگرا قبل از اقدام نشانههایی میفرستند اما نه مستقیم. جوینر سه عامل را ضروری میداند: احساس بار بودن بر دیگران، حس تعلق ناکامشده، و توانایی کسب شده برای آسیب به خود. ساموئل هر سه را دارد.
ساموئل هیچوقت مستقیم نگفت میخواهد بمیرد. اما از طریق استعاره سگ، پسرش را آماده کرد. وقتی کسی از «خستگی» و «تمام شدن» حرف میزند (حتی درباره سگش) باید جدی بگیریم.
وقتی عنصری برای قضاوت درباره چیزی نداریم، و این نداشتن غیرقابلتحمل است،— مارگ برژه (مسئول حمایت قضایی دنیل)
تنها کاری که میتونیم بکنیم تصمیمگیریه. ما باید برای مقابله به تردید، بعضی وقتها باید تصمیم بگیریم که به یک سمت متمایل شویم.
چیزهایی که از دل تحلیل این فیلم بیرون اومد — برای هرکسی که میخواد آدمها رو بهتر بفهمه.
در فیلم هر شخصیت یک روایت غالب از واقعیت دارد. در اتاق درمان هم مراجع با یک روایت غالب میآید. وظیفه ما نه تأیید و نه رد آن روایت است بلکه کمک به مراجع برای دیدن روایتهای جایگزین.
مراجع: همسرم هیچوقت کمکم نمیکنه. درمانگر: وقتی میگید «هیچوقت»، آیا واقعاً هیچوقت بوده؟ یا ممکنه لحظههایی بوده که کمک کرده ولی شما فراموش کردید؟ مراجع: خب... شاید بعضی وقتها. درمانگر: همین «بعضی وقتها» مهمه. بیاید از اونجا شروع کنیم
ساموئل در حلقه گناه گیر کرده و هیچکس نتوانسته کمکش کند از این حلقه خارج شود. گناه باید نه بیاهمیت شمرده شود و نه بهعنوان هویت ثابت تقویت گردد.
مراجع: من باعث شدم بچهم آسیب ببینه. هیچوقت نمیتونم خودمو ببخشم. درمانگر: این درد خیلی واقعیه. اما میخوام بپرسم: آیا این احساس گناه داره کمکتون میکنه پدر بهتری باشید، یا مانعتون میشه؟ مراجع: فکر کنم مانعمه. درمانگر: پس شاید بتونیم روی این کار کنیم: چطور میشه هم درد رو داشت، هم در لحطه پدر بود.
ساموئل هیچوقت مستقیم نگفت «میخوام بمیرم». اما از طریق استعاره سگ پسرش را آماده کرد. وقتی مراجع از «خستگی از مراقبت کردن» یا «بهتره که نباشم» حرف میزند، سؤال مستقیم بپرسید.
مراجع: بعضی وقتها فکر میکنم همه بدون من بهتر میشن. درمانگر: وقتی این فکر رو دارید، آیا گاهی به آسیب رساندن به خودتون فکر میکنید؟ مراجع: نه... یعنی... نمیدونم. درمانگر: میفهمم سخته. اما من اینجام و میخوام مطمئن بشم که امنیتتون در اولویته.
در رابطه ساندرا و ساموئل، قدرت نه فقط در پول و شغل، بلکه در زبان، در روایت و حتی در سکوت جریان دارد. درمانگر باید این الگوها را شناسایی و بازتاب دهد.
درمانگر: وقتی درباره تقسیم مسئولیتها حرف میزنید، هر دوتون احساس میکنید بیشتر از سهمتون کار میکنید. این خودش نشانهایه. بیاید ببینیم هرکدوم چه چیزی رو نمیبینه.
دنیل نشان میدهد حافظه تروماتیک (حافظه آسیب زا) قابلاتکا نیست اما همچنان واقعی است. در اتاق درمان باید احساس پشت خاطره را جدی بگیریم، حتی اگر جزئیات دقیق نباشند.
مراجع: مطمئنم مادرم اون حرف رو بهم زد. درمانگر: شک ندارم این خاطره برای شما واقعیه و درد واقعی داره. فقط بدون حافظت بعضی وقتها جزئیات رو تغییر میده اما احساسی که پشتشه همیشه واقعیه. بیاید روی اون احساس کار کنیم.
دنیل در فیلم وارد مثلثسازی شده مفهومی از موری بوون. وقتی تنش بین والدین بالا میرود، فرزند وارد سیستم میشود تا تنش را جذب کند. دنیل هم شاهد است، هم قاضی، هم نجاتدهنده. این بار برای یک بچه یازدهساله طاقتفرساست.
درمانگر (به والدین): دنیل الان نقشهایی رو ایفا میکنه که مال یه بچه نیست شاهد، میانجی، قاضی. باید این بار رو از دوشش برداریم. اول باید تعارضات خودتون رو اینجا، در فضای درمان، حل کنیم.
ساندرا به زبانی محاکمه میشود که کامل بلد نیست. در کار بالینی با مراجعان دوزبانه یا مهاجر، ناتوانی در بیان احساسات به یک زبان خاص بهمعنای نداشتن آن احساسات نیست.
درمانگر: میبینم که بعضی وقتها سخته احساست رو به فارسی بگی. اگه راحتتری، میتونی به زبان مادریت بگی و بعد باهم ترجمهاش کنیم. مهم اینه که احساست بیان بشه، نه اینکه به چه زبانی بیانش میکنی.
شمارهتون رو بذارید تا هر اپیزود جدید رو زودتر از بقیه بشنوید.
دیدگاه و تجربه بالینی خود را با ما به اشتراک بگذارید