The Salesman — اصغر فرهادی, 1394
در سینمای فرهادی، هر فاجعه با یک در آغاز میشود. دری که اشتباهی باز میشود و دیگر هیچگاه بسته نخواهد شد. «فروشنده» فیلمِ یک تجاوز نیست؛ فیلمِ آن لحظهای است که مردی، بهجای حرفزدن با همسرش، میرود سراغِ پلاکِ یک وانت. در این اپیزود، هشت لایهی روانشناختیِ این شاهکار را، از روانزخم تا فروپاشی اخلاقی، میشکافیم.
سینمای اصغر فرهادی، تنها سینمای ایران نیست که در آن «در» نقش اصلی را بازی میکند! در «جدایی نادر از سیمین»، یک پاسخِ تلفنیِ بدموقع. در «درباره الی»، یک طناب که از شیشهی ماشین به بیرون میرود و در «فروشنده»، یک آیفونِ ساختمان که وقتی غریبهای زنگ میزند، رعنا فکر میکند شوهرش است. درها، در سینمای فرهادی، "آستانههایی" هستند که از یک طرفِ آنها، زندگیِ معمول جریان دارد، و از طرفِ دیگر، چیزی شروع میشود که هیچگاه نمیتوان به عقب برگرداند.
اما «فروشنده»، که در سال ۱۳۹۴ ساخته شد، فراتر از یک تراژدیِ سینمایی است. فرهادی در این فیلم، یک پرسشِ بنیادیِ روانشناختی را روی پرده میبرد: انسان، در مواجهه با زخم، چه میکند؟ و مهمتر از آن، انسان، در مواجهه با زخمی که به عزیزش خورده، چه میشود؟ پاسخهای قدیمی روشناند: انتقام، عدالت، بخشش. اما فرهادی به ما میگوید این پاسخها، پاسخِ قهرمانان حماسیاند. در زندگیِ واقعی، اغلب ما به پاسخی چهارم میرسیم که نام سادهای ندارد: فروپاشی.
در صحنهای از فیلم که شاید کمتوجهترین صحنهی آن باشد، عمادِ معلم، در کلاسِ ادبیات، در حال درسدادنِ داستانِ «گاو» از غلامحسین ساعدی است. شاگردی، با لحنی شوخ، میپرسد: «آقا، یه آدم چهجوری میتونه گاو بشه؟» و عماد، با همان آرامش، جواب میدهد: «به مرور». تا انتهای فیلم، خواهیم فهمید که این، تزِ پنهان؛ کلِ دو ساعتِ پیش روی ماست. آدمها، یک باره به دیو تبدیل نمیشوند. آنها در یک زنجیرهی نامرئی از انتخابهای کوچک، به مرور، به آن چیزی تبدیل میشوند که نمیخواستند باشند.
ساختمون داره میاد پایین. ساختمون رو خالی کنین، ساختمون داره میریزه.
— همسایه، در صحنهی آغازین فیلم فروشنده، ۱۳۹۴این جملهای است که در ثانیههای آغازین فیلم، در راهروی یک ساختمانِ قدیمیِ تهران، فریاد زده میشود. ساختمان، در حال فروریختن است. خانوادهها، با وحشت، خانههایشان را خالی میکنند. اما این ساختمان، در نقشهی روایی فرهادی، ساختمانی فیزیکی نیست. این، استعارهای از چیزی است که در زبان روانکاوی به آن «ساختار من» میگوییم. در طولِ دو ساعت پیشِ روی ما، تماشاگر شاهد است که چگونه یک ضربه، چگونه یک تعرض، میتواند ساختارِ روانی دو انسان معمولی را، نه با زلزله، که آرام آرام، از درون، فرو بریزد.
در این تحلیل، قرار است هشت لایهی روانشناختیِ این فیلم را، با متر و معیار روانکاوی، باز کنیم. هشت لایهای که هرکدام به یک مفهومِ بالینیِ روشن متصلاند. از روانزخمِ تعرض، تا روانزخم، تا فرهنگِ شرم و ناموس، تا آسیب اخلاقی، تا فروپاشیِ هویت در آینهی نقش بازیگر ذر تئاتر. آماده اید؟ گاهی صحبت هایمان تلخ خواهد شد.
روی هر بخش بزنید تا تحلیل کامل با نقلقول و ارجاع نظری باز بشه.
اولین چیزی که در فیلم باید درست دیده شود، خودِ صحنهی تروماست. فرهادی، با تصمیمی روانشناختی بسیار دقیق، ما از اتفاق تعرض آگاه نیستیم. ما تعرض را نمیبینیم؛ ما عواقبش را میبینیم. این انتخاب، در روانشناسی بالینی، عینِ کاری است که یک درمانگرِ باتجربه با یک قربانی روانزخم (تروما) میکند. تروما را در ذهن مراجع، دوباره و دوباره، بازسازی نمیکند. به آن نزدیک میشود، اما از پشتِ پرده. تمامِ نشانههای بالینیِ اختلال استرس پس از سانحه در رفتار رعنا قابل ردیابی است. خاطرههای مزاحم، اجتنابِ موقعیتمحور، گوشبهزنگیِ مفرط، و شناختهای منفی دربارهی خود. وقتی به همسرش میگوید «کاش محکمتر خورده بود» (در تشریح حادثه ضربه)، یک علامتِ بالینیِ روشن صادر میکند: قربانی، خشمش را بهجای تعرض، به سمتِ خودش برگردانده است. این، در زبانِ بالینی، خودسرزنشیِ ویرانگر نام دارد و یکی از پیشنشانههای افکارِ خودکشی محسوب میشود.
تروما در حافظهی بدن میماند، نه فقط در ذهن. قربانی، بارها و بارها، صحنه را بدون کنترل، در ذهنش بازپخش میکند و گاهی خشمش را به سمتِ خودش برمیگرداند.
عماد، در نگاهِ اول، قربانی نیست. همسرِ او مورد تعرض قرار گرفته، و او خودش، در صحنه نبوده. اما اگر دقیق نگاه کنیم، عماد قطعه به قطعه، به همان علائمی دچار میشود که رعنا به آن دچار شده، اما در نسخهای مردانه. نخستین نشانه، نشخوارِ ذهنیِ خودسرزنشگر است. نشانهی دوم، بازآرایی تصویرِ همسر در ذهن است. عماد، در ذهنش، رعنا را دیگر صرفاً «همسرم» نمیبیند؛ در یک قابِ جدید میگذارد: «زنی که در حمام بوده و این حادثه رخ داده». این تغییرِ قاب، خروجیِ دردناکی دارد. همسر، بهجای منبعِ حمایت، تبدیل به منبعِ سرزنش میشود. مغزی که خودش در آستانهی فروپاشی است، ظرفیتِ همدلی با مغزِ دیگری را از دست میدهد.
همسرِ قربانی، بدون آنکه خودش حادثه را دیده باشد، علائم تروما میگیرد. شببیداری، خشمِ مزمن، و سرزنشِ همسرِ زخمخورده، نشانههای بارز این پدیدهاند.
جیمز گیلیگان، روانپزشکی که سی سال در زندانهای ایالاتی آمریکا با خطرناکترین قاتلان کار کرد، یک نظریهی ساده اما خیرهکننده مطرح میکند: تقریباً تمامِ خشونتهای جدی، در نهایت، پاسخی هستند به یک احساسِ واحد. آن احساس، شرم است. خشونت، در ذهنِ خشن، نقشِ پادزهر را بازی میکند. گاهی این نظریه یک تشدیدکنندهی فرهنگی هم دارد، مفهومی که در یک واژه خلاصه میشود: ناموس. در فرهنگی که بدنِ زن، نه فقط بدنِ خودِ زن، که گویا «امانتِ» مرد است، تعرض، نه فقط حمله به همسر، که حمله به مالکیتِ مرد تجسم میشود. به همین دلیل است که عماد در صحنهی پایانی، به پیرمرد میگوید «این خانم من». این تعبیرِ تملکی، کلیدِ کلِ فروپاشی است. عماد، در آن لحظه، رعنا را نه بهعنوان فرد، بلکه بهعنوان شیءی متعلق به خودش، به پیرمرد میشناساند میکند. ممکن است این تعبیر در جای مناسب هم در زندگی باستفاده شود ولی در این مقطع از فیلم چنین چیزی استنباط میشود.
خشونت، در ذهنِ مردِ شرمزده، نقشِ پادزهر را بازی میکند. وقتی او احساسِ تحقیر میکند، تنها راهی که برای بازگرداندنِ شرم میشناسد، انتقالِ آن به دیگری از طریقِ خشونت است.
یکی از زیباترین کارهای فرهادی، از منظر خانوادهدرمانی، این است که او به ما نشان میدهد یک ضربهی ناگهانی، چگونه میتواند زبانِ مشترکِ یک زوج را، نه بهیکباره، که بهتدریج، بیاثر کند. در «فروشنده»، عماد و رعنا، در طولِ فیلم، هرگز دربارهی آنچه واقعاً اتفاق افتاد، صحبت نمیکنند. سؤالِ بزرگی که هیچگاه پرسیده نمیشود این است: آیا تعرض چقدر بوده، ممکنه در سطحِ یک حملهی فیزیکی متوقف شده؟ فرهادی، با هوشمندی، این ابهام را تا انتها حفظ میکند. این سکوت، در زبانِ بالینی، اسم دارد: «راز خانواده». چیزی که همه میدانند، اما هیچکس نمیگوید. عماد میترسد بپرسد، چون میترسد جوابی بشنود که نتواند تحملش کند. رعنا میترسد بگوید، چون میترسد بعد از گفتن، نگاهِ شوهرش به او عوض شود. این، در روانشناسی شناختی، نام دارد: اجتنابِ شناختی. راهبردی برای حفظِ ساختارِ روانی، به قیمتِ تخریبِ ارتباطِ واقعی.
زوجها، در بحران، بهجای حرف زدن مستقیم با هم، یک نفرِ سوم را وارد رابطه میکنند تا تنش را در آن بسوزانند. در «فروشنده»، آن نفرِ سوم، خودِ متعرض است.
اگر بخواهیم در یک جمله بگوییم «فروشنده» دربارهی چیست، شاید بهترین فرمول این باشد: روایتِ تبدیلشدنِ یک معلم به یک نافرمان. این تبدیل، نه با یک حادثهی بزرگ، بلکه با هزار تصمیمِ کوچک رخ میدهد. اول، دروغ به همکاران: «تو حموم لیز خورده افتاده». دوم، انزوا از شبکهی حمایتی. سوم، خشونت به یک شاگرد که موبایلش زنگ خورده و عماد، با خشمی که جای دیگری ساخته شده، او را میشکند. چهارم، تلهگذاری برای پیرمرد. پنجم، سیلیِ مرگبار. در پایان، عماد به آن چیزی دچار است که در ادبیات بالینی، نام دارد: آسیب اخلاقی. زخمی که نه از آنچه با ما کردهاند، بلکه از آنچه ما، تحت فشار، با دیگران کردهایم، میخوریم. شاگردش روزی پرسید: «آدم چطور به گاو تبدیل میشود؟» و خودش، در پایان، به مدلِ زندهی همان پاسخ تبدیل میشود: به مرور.
بزرگترین زخمهای روانی، گاهی نه از آنچه با ما کردهاند، که از آنچه ما، تحتِ فشار، با دیگران کردهایم، میخوریم. این، تعریفِ آسیب اخلاقی است.
ذهنِ انسان، در بحران، نمیتواند پیچیدگی را تحمل کند. به سادهترین قاب پناه میبرد: قابِ خوب-بد. این مکانیسمِ دفاعی، در روانکاویِ آبجکترلیشن (کلاین،فیربرن،وینیکات،کوهات،ادیث یاکوبسن)، «دوپارگی» یا Splitting نام دارد. ملانی کلاین معتقد بود نوزاد، در ابتدای زندگی، نمیتواند تحمل کند که مادرِ مهربانی که شیر میدهد، همان مادری است که گاهی نیست. ما در طولِ زندگی یاد میگیریم این دو نیمه را در هم آمیزیم. اما در روانزخم (تروما)، این یادگیری از بین میرود. به همین دلیل، مهمترین صدمهای که فرهادی به مخاطبش میزند، انتخابِ چهرهی متجاوز است. او یک مردِ جوانِ بدسرشت نیست. یک پیرمردِ مفلوک با قلبِ ناتوان است؛ مردی که سیوپنج سال با همسری زندگی کرده. در قابِ دوپارگی ما، او باید «هیولا» باشد. اما فرهادی به ما اجازه نمیدهد. او یک هیولا را به ما نمیدهد، یک پدر را به ما میدهد. و این، طاقتفرساست. یونگ، از زاویهای دیگر، همین پدیده را با مفهومِ «سایه» توضیح میداد. عماد، در طول فیلم، سایهی خودش، یعنی پتانسیل خشونت خودش را به پیرمرد فرافکنی میکند. اما در پایان، وقتی پیرمرد روی زمین در حال مرگ افتاده، سایه به سمتِ خودش برمیگردد.
ذهنِ انسان، در بحران، آدمها را به دو نیمه میشکند: قهرمان یا هیولا. فرهادی این تله را خراب میکند و یک متجاوز را به ما میدهد که همزمان، یک پدرِ دلسوز است.
نمیتوان دربارهی این فیلم حرف زد و دربارهی نمایشِ آرتور میلر، «مرگ فروشنده»، که در دلِ آن جریان دارد، حرف نزد. عماد و رعنا، در طول فیلم، در حالِ تمرین و اجرای این نمایشاند. نمایشِ میلر، داستانِ ویلی لومن است؛ مردی که هویتِ خود را روی یک افسانه ساخته بود. دونالد وینیکات، در دههی ۱۹۶۰، با مفهومِ «خودِ کاذب»، دقیقاً همین پدیده را تعریف کرد. عماد، چه میخواهد باشد؟ یک معلمِ ادبیات، یک هنرمند، یک شوهرِ مهربان. این، خودِ راستینِ اوست. اما در طولِ فیلم، تحت فشار شرم، یک خودِ کاذب میسازد: یک منتقمِ غیرتمند. این خودِ کاذب، کمکم، خودِ راستینِ او را خفه میکند. در صحنهی پایانیِ فیلم، عماد و رعنا، در سکوت، روبروی آینه نشستهاند، در حالِ گریم، خطهای پیری را در صورتِ جوانشان ترسیم میکنند. آنها بهمعنای واقعی، در حالِ تبدیلشدن به ویلی لومن و لیندا هستند. آدمهای پیر و فروپاشیدهای که نقششان را ایفا میکنند.
وقتی هویت ما بر یک نقش اجتماعی بنا شده باشد و آن نقش از دستمان برود، فرو میریزیم. عماد، نقش معلم مهربان را گم میکند.
در پسِ همهی این تمها، یک تمِ وجودی هم در فیلم نهفته است: شکنندگی. ویکتور فرانکل، روانپزشکِ نجاتیافته از اردوگاههای آشویتس، میگوید: «وقتی موقعیتی را نمیتوانیم تغییر دهیم، آنچه میماند، تغییرِ خودمان است.» «فروشنده» پر است از تصاویر شکنندگی. ساختمانی که فرو میریزد. شیشهای که در حمام میشکند. سر رعنا که خون میریزد. قلب پیرمرد که در پلکان میایستد. حتی صحنهی نمایش، که بازیگرها بارها در آن، در میان اجرا، فرو میریزند. فرهادی با این تصاویر، یک پرسشِ وجودی مطرح میکند: انسان، تا چه اندازه شکننده است؟ پاسخ فیلم، نه نهیلیستی است نه امیدوارانه. پاسخ، در ابهام است. عماد و رعنا در پایان، کنار هم نشستهاند، اما با هم نیستند. آنها زندهاند، اما خود قبلیشان مرده است. و این، شاید، عمیقترین تعریف تروما باشد: تروما، نه مرگ، که زندگی پس از مرگ خود است.
یک حادثه میتواند در یک دقیقه، یک زندگی را تغییر دهد. فیلم پر است از تصاویر شکنندگی: ساختمان، شیشه، قلب، نگاه عشق.
آقا، یه آدم چهجوری میتونه گاو بشه؟— گفتگوی کلاس درس میان شاگرد و عماد، فیلم فروشنده
به مرور.
چیزهایی که از دل تحلیل این فیلم بیرون اومد — برای هرکسی که میخواد آدمها رو بهتر بفهمه.
اولین خطایی که عماد میکند این است که قبل از آنکه فضای امنی برای رعنا بسازد، از او داستان میخواهد. در اتاق درمان، این، خطایی شایع است. هرمن میگوید نخستین فاز درمانِ تروما، استقرار ایمنی است، نه بازگوییِ ماجرا. در سه جلسهی اول، تکنیکهای تنظیمِ هیجان مثل تنفس دیافراگمی، تکنیک ۵-۴-۳-۲-۱ حسی، و تکنیک «مکانِ امن» را آموزش بدهید، نه شرحِ رویداد را.
درمانگر تازهکار: «خب، میتونی برام بگی دقیقاً اون شب چی شد؟» (مراجع سکوت طولانی، نگاه به زمین). درمانگر باتجربه: «من نمیخوام الان شما داستان رو برام بگید. ما اینجا، چند جلسهی اول، فقط این کار رو میکنیم: یاد میگیریم چطور وقتی یاد اون اتفاق میافتین، بدنتون رو آروم کنین. اون داستان، هر وقت شما تصمیم گرفتین، میگید.»
وقتی رعنا میگوید نمیخواهد به کلانتری برود، عماد میگوید «نمیشه هیچ کاری نکرد که». این، یک خطای بالینی است: تحمیلِ یک «راهحلِ منطقی» به یک ذهنِ تروماتیزه. تصمیم دربارهی شکایتِ قانونی، در رواندرمانیِ پس از تعرض، یک قلمروی حساس است. درمانگر نه باید مراجع را به شکایت سوق دهد، نه از آن منع کند. کارِ درمانگر، فراهم کردن یک فضای فکریِ آزاد است.
مراجع: «خانوادهم میگن باید شکایت کنم.» درمانگر: «شما خودتون چی فکر میکنین؟» مراجع: «نمیدونم. نمیخوام جلوی کسی بنشینم، اون داستان رو دوباره بگم. ولی میترسم اگه نگم، انگار قبول کردم.» درمانگر: «این یه تصمیمِ مهمه و وقت میبره. شما الان در حال تشخیصِ این هستین که چی برای روانتون درستتره. ما اینجا، بدون فشار، با هم کار میکنیم.»
تمرکزِ کاملِ درمانگر بر قربانی و نادیدهگرفتنِ همسر، یک خطای رایج است. همسر، اگر درمان نشود، خودش به منبعِ روانزخمِ ثانویه برای قربانی تبدیل میشود. در زوجدرمانیِ پس از تروما، در فاز اول، توصیه میشود هر دو نفر جلسات فردیِ همزمان داشته باشند.
شوهر مراجع: «من چی؟ من که خودم چیزی نشدم. اون اتفاق برای زنم افتاده، نه من.» درمانگر: «اگه براتون فرقی نمیکرد، الان اینجا نبودین. شما هم این رو دارین تجربه میکنین. خشم، بیخوابی، احساسِ اینکه باید یه کاری بکنین. اینها همه واکنشهای طبیعیِ همسرِ یه قربانیان. اگه پنهانشون کنیم، چند ماه بعد تبدیل میشن به یه چیزِ دیگه.»
از گیلیگان آموختیم که خشم، اغلب، نقابِ شرم است. در اتاق درمان، یاد بگیرید پشت خشمِ مراجع را بکاوید. شرم، در هر فرهنگی، یکی از کمبیانترین احساسات است. مردان به سختی آن را اعتراف میکنند. درمانگر، با ابزار سؤالاتِ سقراطی و بازکردنِ معانی، میتواند کمک کند مراجع، شرم را از زیرِ نقابِ خشم بیرون بیاورد.
مراجع: «میخوام طرف رو پیدا کنم. میخوام بفهمه با کی طرفه.» درمانگر: «اگر فرض کنیم پیداش میکردین، شما چی به دست میآوردین؟» مراجع: «(سکوت) "آرامش" فکر میکنم.» درمانگر: «آرامش از چی؟» مراجع: «(صدا پایین میآید) از این که حس نکنم بقیه فکر میکنن من نتونستم از زنم محافظت کنم.» درمانگر: «پس این، خشم نیست. این، یه احساسِ دیگهست. ممکنه اسمش رو شرم بذاریم؟»
خشم، پایه ی تغییر است. اما انتقام، اگر بدون کنترل رها شود، خودویرانگر میشود. تکنیک «ساعت ۲۴ ساعته» در درمانِ مردانِ خشمگین مفید است: قاعدهی کنار گذاشتنِ هر تصمیمِ مهم، حداقل به مدتِ ۲۴ ساعت. عماد، اگر چنین قاعدهای داشت، شاید تله را برای پیرمرد نمیگذاشت.
مراجع: «میخوام ازش انتقام بگیرم. مهم نیست به چه قیمتی.» درمانگر: «وقتی میگین به چه قیمتی، یه چیزی تو ذهنتون هست؟» مراجع: «هر قیمتی. حتی اگه خودم آسیب ببینم.» درمانگر: «اگه فردا، در آن لحظهی انتقام، شما هم آسیب ببینین، فکر میکنین زنتون چه حسی داره؟» مراجع: «(سکوت طولانی) فکر کنم بدتر از قبل میشه.» درمانگر: «پس انتقامی که شما رو هم بگیره، در عمل، یه ضربهی دومه به خانوادهتون.»
در زوجدرمانیِ پس از تروما، تکنیک «گفتگوی حضوری ساختاری» یکی از قویترین مداخلات است. مراجع، در حضورِ درمانگر، چیزهایی را به همسرش میگوید که در خانه نمیتوانست. درمانگر، مثل یک ترجمهگر بین دو کشور عمل میکند. هر دو نفر، در یک اتاق نشستهاند، اما در دو زبانِ مختلف زندگی میکنند. کارِ درمانگر، تبدیلِ این دو زبان به یک زبانِ مشترکِ تازه است.
درمانگر: «خانم، شما میخواین چیزی به همسرتون بگین که توی خونه نمیتونین بگین؟» همسر قربانی: «(پس از سکوت، رو به همسر) من میترسم اگه واقعاً بگم چی شد، تو دیگه به من به چشمِ قبل نگاه نکنی.» درمانگر: «(به شوهر) شما در پاسخ، چی میخواین بگین؟» شوهر: «(پس از مکث) من نمیخوام بدونم چی شد. من میخوام بدونم تو الان چهجوریای.»
شمارهتون رو بذارید تا هر اپیزود جدید رو زودتر از بقیه بشنوید.
دیدگاه و تجربه بالینی خود را با ما به اشتراک بگذارید